شعر آبادان
|
|
وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند! گفتم تو کيستی ؟؟؟ گفت : غم!! خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم نوشته شده توسط ابادانی تنها | لينک ثابت | موضوع: |
|
|