تبليغاتX
شعر آبادان -






 

 ساحل ضربه مي زند

 اشکها

 براي دريدن

بي تابي نشان مي دهند

لحظه اي است عجيب

که مي فهمي ميان تو دنيا

جز رويايي

براي بقا چيزي نمانده

اين تلخی

هستي من است

 که ميان

من و زندگي

 جز تابشي از آفتاب

چيز ديگري

در خود

جا نداده است

فرا تر از مرز خواستن

همه زندگي

خوابيده است

انگار

زندگي خود خوابي است

خوابي که وقتي

بر مي خيزي

 مي بيني که مرده اي

و جاي تو

جز چا له اي

انبوه شده از خاک نيست

که تعبيرش فقط

خود زنده ماندن است

اما

روي سکو هاي مرمرين

معبدي که نمي دانم کجاست

کنار

جا ده اي که راهش به مزرعه اي

که زنان در آن مي ر قصند

ختم مي شود

پير مردي نشسته

که مي داند

چگونه مي توان با زندگي کنار آمد

مي داند

چگونه مي توان

ميان مردم از بديها مرز کشيد

اما

هميشه ساکت است

هميشه جوري است

انگار

حضور ندارد

و حضورش

 معني خاموشي

از بودن همه ماست

اين مرد

يک اتفاق است

اتفاقي که از يک انفجار شروع شد

 مي دانم

 کجا مي توان

تن لخت زنان را

بي ترس از مزاحمي

که وعظ کند اين کار گناه است

دید...

 زير رويايي پوشالي همه

چشمهايمان چيزي نهفته است

 که از قبل براي ديدن

آنچيزيکه مي گويد

 نه

 پنهان شده است

 پس زندگي را

بايد ديد

 نه با چشمي که زنان را مي پندارند

 بايد بالباس ببيند

با چشمي که مي فهمد

 لخت بودن صفت پاکي است

 موفق باشي

نوشته شده توسط ابادانی تنها | لينک ثابت | موضوع: |