شعر آبادان
|
|
دوباره شکوه های کودکی
تا همیشه خنده های زورکی زبان مادری یا نامادری اصولا در اصل ۱۵۷ ما که در پی گنج فلز یاب نگاشت از دماسنج باز یادم رفت... در حرارت رفاقت تا سراب سعادت از کمای سکوت همان آرزوهای کودکی دوستاهای پولکی باز کدوئین چشمات انتی بیوتیک نگات تمام داروخانه لبهات همه گنج و رنج و شرجی نخلهای بی سر نه غربی و نه شرقی ... به غرورم بر می خورد می آید و از سر می خورد میرود از اول می خورد او که به آخر می خورد به شعورم بر می خورد از در به در می خورد از دست پدر می خورد او که از شام تا سحر می خورد به حضورم بر می خورد گوشم صداهای کر می خورد دستم خیال بال و پر می خورد چشمهایی که نگاهای پکر می خورد راستی ... هستی با مستی قافیه بود
من این شعرم رو خیلی دوست دارم چون از زندگیم توش نوشتم نوشته شده توسط ابادانی تنها | لينک ثابت | موضوع: |
|
|